....1.2.3

......♥.

بهترین♥گاهی وقت ها "سکوت"بهترین حرف و"نبودن"بهترین حضور است

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 15:30 توسط james ban|



نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 5:4 توسط james ban|



برای بودن,

  گاهی لازم است که نباشی!

  شاید نبودنت, بودنت را به خاطر آورد...

  اما دور نباش....

  دوری همیشه دلتنگی نمی آورد....

  فراموشی همان نزدیکیهاست !


 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 15:44 توسط james ban|



وقتی تو نیستی ...


   غریبانه زیستن کار من است


   وقتی تو نیستی ...


   " واژه ها هم خساست می کنند نه دلبری "


   کم آورده ام !


   غریبی را بر این دو خط واژه " دوستت دارم " حک کن !


  بی هوا نوشتم، به هوای کسی ...

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 15:38 توسط james ban|



وزن دار نمے گویم

 قافیہِ ہِم نمے گذارم

 بے پرده و رک مے گویم

دلتنــــــــــگم 

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 15:30 توسط james ban|



وقتے دو قلــ♥ــب برای یڪـدیگر بتپد...
هیچ فاصلـــ ــہ اے دور نیسـﭞ ...
هیچ زمانے زیــــاد نیسـﭞ...
و هیچ عشـــ♥ـــق دیگرے نمے تواند
آن دو را از هم دور کند !
محڪـم تریـטּ برهاטּ عشــ♥ـــق...
اعتمــــــــــــــ♥ــــــــــــاد اسـﭞ...

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 15:20 توسط james ban|



بیا یڪ شبــ جاهایماלּـ را عـפּَضــــ ڪنیـــҐ

مـלּـ معشـפּقــﮧ مـےشـפּَҐ

פּَ تــפּ عاشــــقــ باشــــ

مـלּـ خیانــتــ مـےڪنـــҐ פּَ تــפּ فرامـפּشــ ڪـלּـ

...../

نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 15:6 توسط james ban|



پسر گرسنه اش می شود ،


شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد ...

کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ،

" چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند

پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 15:26 توسط james ban|



در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 12:38 توسط james ban|




مطالب پيشين
» بهترین...
» دنیا...
» برای بودن, ..
» وقتی تو نیستی ...
» بے پرده و رک مے گویم/...
» .....چند سال نوری انتظار بکشم....
» .....
» دل نوشته
» برای تازه شدن دیر نیست
Design By : ParsSkin.Com